زندگی شطرنجی 2
-
تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 9:43
با صبر و حوصله، دونه دونه خونه هارو طی کن و برو جلو... هر پیاده ای یک بار شانس وزیر شدنو داره، پس هرگز ناامید نشو و دست از تلاشت نکش!! پ.ن: از این دید هم میشه به این قانون کوچک نگاه کرد :) پ.ن: شاید این بار فقط خطاب به خودم که این روزا دست از تلاش کشیدم و روزگار میگذرونم. شاید خطاب به خودم که این رو...
بارونو دوس دارم هنوز...
-
تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 9:43
باید با یک فنجان چای نشست پشت پنجره بخار گرفته و در سکوت گوش کرد به صدای ضربه قطره های باران به شیشه ی بسته ی پنجره، به کاشی های قدیمی حیاط، به روی پشت بام کوتاه انباری و سر خوردنشان از ناودان کهنه ای که مانند سابق سرپا نیست... پ.ن: یعنی اگه چند ماه دیگه از این خونه قدیمی بریم باز صدای بارون رو انقد...
از نقص های خلقت...
-
تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 9:43
بنظرم یکی از نقصهای خلقت اینست که کسی برای زخمهای روحی نمیمیرد!اگر ادمها برای زخمهای قلب و خراشهای روح میمردند حتم دارم جمعیت کره زمین حداقل به یک پنجم کاهش مییافت.آنوقت شکستن قلب پیگرد قانونی داشت و کسانی که زخم میزدند مجازات میشدند. دیگر علائم حیاتی را در بزرگی کوچکی مردمک چشم یا رفت و آمد اکسیژن ...
دگزامتازون عزیزم!
-
تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 9:43
بماند که دکتر به خواهش نگاهم توجهی نکرد بماند که مطمئن تشخیص نداد و باید گزارش مصرف دارو را برایش ببرم که خیالش تخت شود درست تشخیص داده بماند که برای ادم دچار تنگنا هراسی ام آر آی میتواند کابوس و بدترین اتفاق تمام سالهای زندگیش باشد بماند که اگر بعد از این امپول ها و قرص ها بفهمد حدسش اشتباه بوده چه...
این هیولا نیست... منم!
-
تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 9:43
مانند افسانه ها و فیلم های تخیلی که یک یا چندتایی از شخصیت ها بعد از نیمه شب تبدیل میشوند به هیولایی خطرناک که همه را میدرند و دیگر آن خود سابق چند ساعت پیششان نیستند نیمه شب هرشب با تاریک شدن هوا تبدیل میشوم به هیولایی دلتنگ و خسته که به باقی مانده ی خودش هم رحم نمیکند... پ.ن: یه زمان فکر میکردم یع...
کاش بخوانی دکتر جان...
-
تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 9:43
اقای دکتر من از گز گز کف پاهایم و گرفتگی هر از گاه دست راست و کتف چپم میترسم... از این تکرر ادرار میترسم از این سرگیجه های بی دلیل که وقت و بی وقت سراغم را میگیرند میترسم! از اینکه داروهای شما هنوز جواب نداده و از احتمال اینکه حدستان اشتباه باشد میترسم از جواب مصرف دارو که قرار است برایتان بیاورم و ...
خدا نکند.
-
تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 9:43
اینکه هرزمان حرف از جدایی یا نبودنم میشد، دست میگذاشتی روی لب هایم که هیس! که نگو! که نمیگذارم! که خدا نکند. خودمانیم... چقدر شبیه ان خدا نکند هایی بود که وقتی حرف از مرگ میشود به مریض سرطانی میگویند. پ.ن: همینطوری :) پ.ن: درسته که کامنتهارو همیشه میبندم. اما پیامهایی رو که برام از قسمت ارتباط با من...
میشه لطفا...؟
-
تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 9:43
میشه ریا کنید؟ میشه لطفا کارهای خوبتون رو توی بوق و کرنا کنید؟ میشه اصلا برای ریا هم که شده بیشتر کار خوب کنید؟ میشه انقدر خوبی هاتونو داد بزنید که خوبی ها وظیفه و عادت بشن، نه لطف و از خودگذشتگی؟ میشه انقد از خوبی هاتون بگید تا دنیا زیباتری داشته باشیم؟ تا ما چشممون به دیدن خوبی ها عادت کنه؟ تا از ...
برسد به دست اقای نیمه گمشده عزیز...
-
تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 9:43
اقای نیمه گمشده عزیز!! سالها بعد، باید در جواب نوه هایم که از من میخواهند برایشان خاطره تعریف کنم چه داستانی بسازم! وقتی من هرگز دختر خان ده بالا نبودم و تو ان پسرک چوپان عاشق و سمج ده پایین که برای یک دلدادگی با سوز برای گوسفندهای خان نی میزند. وقتی هرگز دزدکی چوپان پدرم را هنگامی که گوسفندها را بر...
شاید کمی در لفافه اتمام حجت کنم
-
تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 9:43
قبلا از ادم های شهر و حتی کشورم دلخور بودم. فکر میکردم میتونن اما نمیخوان اما با جریانات و اخبار دیروز، و واکنش مردم و تاسف خوردن ها، فهمیدم مردم گناهی ندارن، نباید ازشون دلخور شد، نه که نخوان، که نمیتونن بزار یه داستان بگم، پنجاه سال پیش، مردم یه کشوری یه اشتباه کردن، یه اشتباه بزرگ، این که اون اشت...
حواسمان باشد انسانیت را دستی دستی به کشتن ندهیم!!
-
تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 9:43
به ادم هایی فکر کنید که باعث مرگ و یا بدبختی خیلی ها شدن، به کسی که بمب اتم رو روی مردم هیروشیما رها کرد، به کسی که سر یه گوسفند رو جدا میکنه، به کسی که هم نوع خودش رو گردن میزنه، به تمام رهبران جنگ ها جهانی، به هیتلر ها، به استالین ها، چنگیز ها، نرو ها و تمام جنایتکار های بی شمار تاریخ، به جنایت ها...
سنت شکن!!
-
تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 9:43
هرچقدر هم به هیچ چیز فراطبیعی معتقد نباشم به چیزی به اسم ذات باور دارم. به اینکه یک چیزی از همان اول در دل ادم ها نهادینه میشود. یک چیز که جنس دنیاهاشان را مشخص میکند. که تعیین میکند سنت شکن هستند یا مبادی سنت. که طرز دیدشان به مسائل را مشخص میکند و تمام زندگیشان بر پایه همین ذات پیش میرود. خانواده ...
من زنی استخوانیم... بدون جذابیت ظاهری!
-
تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 9:43
سرم گیج میرود. زمین میخورم.این روزها زیاد زمین میخورم. زیادتر حالت تهوع میگیرم. و زیادتر زن محکم درونم خسته میشود. تیغ کنار پایم افتاده. اگر به شانس معتقد بودم احتمالا میگفتم خوش شانسم که روی پوستم ندویده. که زانویم رویش فرود نیامده. که این زمین خوردن هم ختم به خیر شده بغض گلوی کوچکم را چنگ میزند، ا...
"آه اگر آزادی سرودی میخواند... "
-
تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 9:43
اولین بار که نامه فرستادم ادرس اوین را در قسمت گیرنده نوشتم. خیلی بلد نبودم چطور نامه میفرستند و نمیدانستم بسته ها را وزن میکنند. تمبر، فکر میکردم قسمت هیجان انگیز ماجرا باشد اما در واقعیت انطور ها هم که فکر میکردم نبود. دو تا کارت تلفن هم داخل بسته گذاشته بودم و خط اخر نامه نوشته بودم چقدر دلم برای...
اقای عزیز شاید برای بار اخر برایتان بنویسم
-
تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 9:43
اقای عزیز... دخترک لاغر و پر حرفی که برای شما مینوشت چند وقتیست حال درستی ندارد. از شما نمینویسد، از امدنت نمینویسد، از نبودنت شکایت نمیکند و غر نمیزند که چرا در زندگی پر از نوسانش پیدا نمیشوی نه اینکه خسته باشد، نه اینکه برایش مهم نباشی، نه اینکه نخواهد که باشی و یا بین مشکلات عشق را فراموش کرده با...
در بند... !
-
تاریخ: 1395/8/16 ساعت: 20:57
شد 336 روز! چیزی نمونده تا یک سال بشه. یک سال تاوان پس دادن فقط برای باورهام! من هنوز زندم، و هنوز امیدوار... من هنوز دارم میجنگم. اما بهترین روزهای عمرم... چیزی نمونده تا یک سال بشه، باید اولین سالگرد حبس رو جشن بگیرم؟؟؟ باید سالگرد تمام درد و رنجم، تمام روزهایی که حسرتش به دلم موند رو جشن بگیرم؟ ت...
پارسال این روزا بود!
-
تاریخ: 1395/8/16 ساعت: 20:57
. یه روزایی این فکر که "پارسال همین موقع چه کاری انجام میدادی" دست از سرم برنمیداره! این روزا دائم ذهنم بین پارسال و امسال در رفتو آمده! پارسال این روزا همه چیز خراب شد. همه چیز بهم ریخت. اینسری از عشق و یه رابطه ی به ته رسیده حرف نمیزنم. از تمام چیزهایی که یه انسان تو زندگیش داره میگم، از تمام زندگ...
داستان کوتاه " بوسیدن پیشانی مرده"
-
تاریخ: 1395/8/16 ساعت: 20:57
لطفا برای خوندن داستان به ادامه مطلب برید.پ.ن: یکی از اولین داستان های کوتاهی که نوشتم. :) الان که میخونمش عیب و ایرادتش رو میفهمم. و تجربه یعنی همین دیگه نه؟ ادامه مطلب
دنیای بدون ظلم
-
تاریخ: 1395/8/16 ساعت: 20:57
در خانه فقط من گیاهخوارم. معتقدم غذا باید بدون گوشت پخته شود. مامان اما گیاهخوار نیست. داخل سوپ مرغ میریزد. بعد که آماده شد، مرغ ها را جدا میکند میبرد سر کوچه برای گربه ها... بعد در جواب نگاه پرسشگر بابا که در پیدا کردن مرغ داخل سوپش ناکام مانده استدلال می آورد: خب ویتامینا و مزش در اومده تو غذا دیگ...
عجب صحنه ای بود... رفتنت!
-
تاریخ: 1395/8/8 ساعت: 15:27
این روزها ذهنم خالی شده. احساس میکنم چیزی نمیدانم. برای همین شروع کردم جزوه هایی را که یک روز نوشته بودم، از نو میخوانم. و گاهی روی بعضی قسمتها گیر می کنم صحنه یعنی زمان و مکانی که داستان در آن جریان دارد در داستان نویسی بعضی مکان ها و زمان ها آشکارا سخن میگویند. به زبان ساده تر، اتفاق در ذهن نویسند...