عقبگرد...

متن مرتبط با « باور کنید» در سایت عقبگرد... نوشته شده است

زندگی شطرنجی 2

  • نیلوبلاگ

    با صبر و حوصله، دونه دونه خونه هارو طی کن و برو جلو... هر پیاده ای یک بار شانس وزیر شدنو داره، پس هرگز ناامید نشو و دست از تلاشت نکش!! پ.ن: از این دید هم میشه به این قانون کوچک نگاه کرد :) پ.ن: شاید این بار فقط خطاب به خودم که این روزا دست از تلاش کشیدم و روزگار میگذرونم. شاید خطاب به خودم که این روزا کمی امید و شوق کم دارم پ.ن: کاش به دعا و راز و نیاز معتقد بودم تا برا اتفاقاتی که نگرانشونم و منتظر رسیدن جواب تک تکشون، به هرکس که میرسیدم میگفتم برام دعا کن! و کمی ته دلم گرم میشد که جواب خوشایند...

    ادامه مطلب
  • بارونو دوس دارم هنوز...

  • نیلوبلاگ

    باید با یک فنجان چای نشست پشت پنجره بخار گرفته و در سکوت گوش کرد به صدای ضربه قطره های باران به شیشه ی بسته ی پنجره، به کاشی های قدیمی حیاط، به روی پشت بام کوتاه انباری و سر خوردنشان از ناودان کهنه ای که مانند سابق سرپا نیست... پ.ن: یعنی اگه چند ماه دیگه از این خونه قدیمی بریم باز صدای بارون رو انقدر دوس دارم؟ پ.ن: اینجا دو روزه داره بارون میاد... هنوزم داره میاد! با اینکه توی شهر باران زندگی نمیکنم. :)...

    ادامه مطلب
  • از نقص های خلقت...

  • نیلوبلاگ

    بنظرم یکی از نقصهای خلقت اینست که کسی برای زخمهای روحی نمیمیرد!اگر ادمها برای زخمهای قلب و خراشهای روح میمردند حتم دارم جمعیت کره زمین حداقل به یک پنجم کاهش مییافت.آنوقت شکستن قلب پیگرد قانونی داشت و کسانی که زخم میزدند مجازات میشدند. دیگر علائم حیاتی را در بزرگی کوچکی مردمک چشم یا رفت و آمد اکسیژن در ریهها یا پمپاژ خون توسط قلب خلاصه نمیکردند.مثلا لبخندت را چک میکردند، یا در عمق چشمهایت بدنبال روح میگشتند و نگاهی به زخمها و شکستگیهای قلب و روحت میانداختند.بعد یکدفعه دستشان را میکشیدند روی چشمها...

    ادامه مطلب
  • دگزامتازون عزیزم!

  • نیلوبلاگ

    بماند که دکتر به خواهش نگاهم توجهی نکرد بماند که مطمئن تشخیص نداد و باید گزارش مصرف دارو را برایش ببرم که خیالش تخت شود درست تشخیص داده بماند که برای ادم دچار تنگنا هراسی ام آر آی میتواند کابوس و بدترین اتفاق تمام سالهای زندگیش باشد بماند که اگر بعد از این امپول ها و قرص ها بفهمد حدسش اشتباه بوده چه ها xa0و چه ها میکنم و نمیکنم و احتمالا هم مانند ادمی که کشتیش به گل نشسته بغضم را قورت میدهم و دماغم را میکشم بالا و احساساتم جریحه دار میشود از تحمل این مصائب بی نتیجه!! بماندکه... بماند! اما حداقل ...

    ادامه مطلب
  • این هیولا نیست... منم!

  • نیلوبلاگ

    مانند افسانه ها و فیلم های تخیلی که یک یا چندتایی از شخصیت ها بعد از نیمه شب تبدیل میشوند به هیولایی خطرناک که همه را میدرند و دیگر آن خود سابق چند ساعت پیششان نیستند نیمه شب هرشب با تاریک شدن هوا تبدیل میشوم به هیولایی دلتنگ و خسته که به باقی مانده ی خودش هم رحم نمیکند... پ.ن: یه زمان فکر میکردم یعنی اون کسی که یه روزایی منو برای غرور و خودخواهیم دوست داشت اگه حالا منو ببینه بازم میتونه دوسم داشته باشه؟ اما چند روزه فکر میکنم شاید حتی اگه خودم هم یه جایی به "من" برسمو ببینمش، نتونم خودمو بشناسم...

    ادامه مطلب
  • کاش بخوانی دکتر جان...

  • نیلوبلاگ

    اقای دکتر من از گز گز کف پاهایم و گرفتگی هر از گاه دست راست و کتف چپم میترسم... از این تکرر ادرار میترسم از این سرگیجه های بی دلیل که وقت و بی وقت سراغم را میگیرند میترسم! از اینکه داروهای شما هنوز جواب نداده و از احتمال اینکه حدستان اشتباه باشد میترسم از جواب مصرف دارو که قرار است برایتان بیاورم و اگر همینطور که دارند، پیش بروند... میترسم از دستگاه ام آر آی و تمام محیط های تنگ و بسته میترسم از احتمال هایی که در سایت ها نوشته و مقایسه با علائم و شرایط خودم میترسم اقای دکتر عزیز من خسته شدم از سر...

    ادامه مطلب
  • خدا نکند.

  • نیلوبلاگ

    اینکه هرزمان حرف از جدایی یا نبودنم میشد، دست میگذاشتی روی لب هایم که هیس! که نگو! که نمیگذارم! که خدا نکند. خودمانیم... چقدر شبیه ان خدا نکند هایی بود که وقتی حرف از مرگ میشود به مریض سرطانی میگویند. پ.ن: همینطوری :) پ.ن: درسته که کامنتهارو همیشه میبندم. اما پیامهایی رو که برام از قسمت ارتباط با من میفرستید میخونم. جالب اینجاست که کسی اون نکته ای رو که لازم دونسته بهم بگه رو توی پیام نمیفرسته و نصف پیامها با این مضمونه، چرا کامنتارو بستم!...

    ادامه مطلب
  • میشه لطفا...؟

  • نیلوبلاگ

    میشه ریا کنید؟ میشه لطفا کارهای خوبتون رو توی بوق و کرنا کنید؟ میشه اصلا برای ریا هم که شده بیشتر کار خوب کنید؟ میشه انقدر خوبی هاتونو داد بزنید که خوبی ها وظیفه و عادت بشن، نه لطف و از خودگذشتگی؟ میشه انقد از خوبی هاتون بگید تا دنیا زیباتری داشته باشیم؟ تا ما چشممون به دیدن خوبی ها عادت کنه؟ تا از دیدن اینهمه خوبی انرژی برا حرکت، برا زندگی بگیریم؟ میشه ریا کنید تا ما هم خوب بودنو کار خوبو یاد بگیریم؟ تا از دیدن خوبی هاتون لذت ببریم و دنیا رو زیباتر از همیشه ببینیم؟ میشه مخفی کردن خوبی ها رو خوب...

    ادامه مطلب
  • برسد به دست اقای نیمه گمشده عزیز...

  • نیلوبلاگ

    اقای نیمه گمشده عزیز!! سالها بعد، باید در جواب نوه هایم که از من میخواهند برایشان خاطره تعریف کنم چه داستانی بسازم! وقتی من هرگز دختر خان ده بالا نبودم و تو ان پسرک چوپان عاشق و سمج ده پایین که برای یک دلدادگی با سوز برای گوسفندهای خان نی میزند. وقتی هرگز دزدکی چوپان پدرم را هنگامی که گوسفندها را برمیگرداند دید نزدم و تو سر برنگرداندی و من از هول فرار نکردم. یا وقتی هرگز برایم زیر هیچ کولر و بین اجرهای هیچ بن بست و پشت بامی نامه ای پنهان نشده وقتی با چادر گلدار برایت نذری نیاوردم و منتظر نشدم تا...

    ادامه مطلب
  • شاید کمی در لفافه اتمام حجت کنم

  • نیلوبلاگ

    قبلا از ادم های شهر و حتی کشورم دلخور بودم. فکر میکردم میتونن اما نمیخوان اما با جریانات و اخبار دیروز، و واکنش مردم و تاسف خوردن ها، فهمیدم مردم گناهی ندارن، نباید ازشون دلخور شد، نه که نخوان، که نمیتونن بزار یه داستان بگم، پنجاه سال پیش، مردم یه کشوری یه اشتباه کردن، یه اشتباه بزرگ، این که اون اشتباه چی بود خیلی مهم نیست، دلیلش اما مهمه، چون آگاهی نداشتن، چون فکر نمیکردن و خودشونم میدونستن که فکر نمیکنن و مثل گله گوسفندی هستن که نیاز به راهنما دارن. گذشت، ماه ها و سالها گذشت، فهمیدن اشتباه کرد...

    ادامه مطلب
  • حواسمان باشد انسانیت را دستی دستی به کشتن ندهیم!!

  • نیلوبلاگ

    به ادم هایی فکر کنید که باعث مرگ و یا بدبختی خیلی ها شدن، به کسی که بمب اتم رو روی مردم هیروشیما رها کرد، به کسی که سر یه گوسفند رو جدا میکنه، به کسی که هم نوع خودش رو گردن میزنه، به تمام رهبران جنگ ها جهانی، به هیتلر ها، به استالین ها، چنگیز ها، نرو ها و تمام جنایتکار های بی شمار تاریخ، به جنایت هاشون، حتی به همین داعش... حالا xa0لطفا به این عکس نگاه کنید. با دقت نگاه کنید، بره ای که تو بغل این پسر ارامش داره، به چهره ی ساده ی پسرک، به خنده ی شیرینش، به عشق و شوری که تو چشماش داره، به زندگیی ...

    ادامه مطلب
  • سنت شکن!!

  • نیلوبلاگ

    هرچقدر هم به هیچ چیز فراطبیعی معتقد نباشم به چیزی به اسم ذات باور دارم. به اینکه یک چیزی از همان اول در دل ادم ها نهادینه میشود. یک چیز که جنس دنیاهاشان را مشخص میکند. که تعیین میکند سنت شکن هستند یا مبادی سنت. که طرز دیدشان به مسائل را مشخص میکند و تمام زندگیشان بر پایه همین ذات پیش میرود. خانواده من مذهبی هستند. از این مذهبی ها که بابا هر هفته برود نماز جمعه و مامان با اینکه سواد درستی ندارد قران خط درشت عثمان طه اش را باز کند. عینک گردش را بزند و صدای لرزان و پر تردیدش از درستی و نادرستی کلما...

    ادامه مطلب
  • من زنی استخوانیم... بدون جذابیت ظاهری!

  • نیلوبلاگ

    سرم گیج میرود. زمین میخورم.این روزها زیاد زمین میخورم. زیادتر حالت تهوع میگیرم. و زیادتر زن محکم درونم خسته میشود. تیغ کنار پایم افتاده. اگر به شانس معتقد بودم احتمالا میگفتم خوش شانسم که روی پوستم ندویده. که زانویم رویش فرود نیامده. که این زمین خوردن هم ختم به خیر شده بغض گلوی کوچکم را چنگ میزند، اشک در چشمهایم میدود، و دیدم را تار میکند. من زنی استخوانیم. زنی لاغر با موهای تازه کوتاه شده بدون هیچ جذابیت ظاهری! زنی با عرض شانه های کم و کوتاه که وقتی از زمین و زمان خسته میشود که وقتی صبرش طاق می...

    ادامه مطلب
  • "آه اگر آزادی سرودی میخواند... "

  • نیلوبلاگ

    اولین بار که نامه فرستادم ادرس اوین را در قسمت گیرنده نوشتم. خیلی بلد نبودم چطور نامه میفرستند و نمیدانستم بسته ها را وزن میکنند. تمبر، فکر میکردم قسمت هیجان انگیز ماجرا باشد اما در واقعیت انطور ها هم که فکر میکردم نبود. دو تا کارت تلفن هم داخل بسته گذاشته بودم و خط اخر نامه نوشته بودم چقدر دلم برای صدایش تنگ شده. زندان را فقط در فیلم ها دیده بودم. نمیدانستم چجور جاییست مامور پست ادرس را که دید اول نگاهی به دختر شانزده هفده ساله ای که با مقنعه و مانتوی سورمه ای مدرسه روبرویش ایستاده بود انداخت و...

    ادامه مطلب
  • اقای عزیز شاید برای بار اخر برایتان بنویسم

  • نیلوبلاگ

    اقای عزیز... دخترک لاغر و پر حرفی که برای شما مینوشت چند وقتیست حال درستی ندارد. از شما نمینویسد، از امدنت نمینویسد، از نبودنت شکایت نمیکند و غر نمیزند که چرا در زندگی پر از نوسانش پیدا نمیشوی نه اینکه خسته باشد، نه اینکه برایش مهم نباشی، نه اینکه نخواهد که باشی و یا بین مشکلات عشق را فراموش کرده باشد و یادش نیاید که چقدر دلش میخواست مزه عشق را بچشد و اصلا چیزی در عمرش نبود که بیشتر از ان بخواهد! که اصلا عشق چیزی نیست که بین روزمرگی ها و مشکلات زندگی گم بشود... از شما نمینویسد، نه که نخواهد و یا...

    ادامه مطلب
  • در بند... !

  • نیلوبلاگ

    شد 336 روز! چیزی نمونده تا یک سال بشه. یک سال تاوان پس دادن فقط برای باورهام! من هنوز زندم، و هنوز امیدوار... من هنوز دارم میجنگم. اما بهترین روزهای عمرم... چیزی نمونده تا یک سال بشه،xa0باید اولین سالگرد حبس رو جشن بگیرم؟؟؟ باید سالگرد تمام درد و رنجم، تمام روزهایی که حسرتش به دلم موند رو جشن بگیرم؟ تبریک میگم به تمام کسایی که ارزوشون دیدن این روزای من بود!! تبریک میگم به تمام اونایی که تلاش کردن تا من برای باورهام تلاش نکنم... پ.ن: دیگه نفس کشیدن هم سخت شده... سخت! کسی نمیتونه بفهمه! پ.ن: اندک...

    ادامه مطلب
  • پارسال این روزا بود!

  • نیلوبلاگ

    . یه روزایی این فکر که "پارسال همین موقع چه کاری انجام میدادی" دست از سرم برنمیداره! این روزا دائم ذهنم بین پارسال و امسال در رفتو آمده! پارسال این روزا همه چیز خراب شد. همه چیز بهم ریخت. اینسری از عشق و یه رابطه ی به ته رسیده حرف نمیزنم. از تمام چیزهایی که یه انسان تو زندگیش داره میگم، از تمام زندگی یه نفر حرف میزنم! تقویمیش رو نمیدونم، پارسال همچین روزایی بود. پارسال پاییز، زمستونی شده بود. سرد بود! خیلی سرد... حتی تو پاییز برف هم اومد. و دقیقا همون شب برفی همه چیز بهم ریخت. به پارسال این موقع...

    ادامه مطلب
  • داستان کوتاه " بوسیدن پیشانی مرده"

  • نیلوبلاگ

    لطفا برای خوندن داستان به ادامه مطلب برید.پ.ن: یکی از اولین داستان های کوتاهی که نوشتم. :) الان که میخونمش عیب و ایرادتش رو میفهمم. و تجربه یعنی همین دیگه نه؟ ادامه مطلب...

    ادامه مطلب
  • دنیای بدون ظلم

  • نیلوبلاگ

    در خانه فقط من گیاهخوارم. معتقدم غذا باید بدون گوشت پخته شود. مامان اما گیاهخوار نیست. داخل سوپ مرغ میریزد. بعد که آماده شد، مرغ ها را جدا میکند میبرد سر کوچه برای گربه ها... بعد در جواب نگاه پرسشگر بابا که در پیدا کردن مرغ داخل سوپش ناکام مانده استدلال می آورد: خب ویتامینا و مزش در اومده تو غذا دیگه!! و من معتقدم مامان تپلی، یک سبک و شاخه ی جدید گیاهخواری را کشف کرده، باید در اسرع وقت برویم ثبتش کنیم... پ.ن: وقتی اینهمه جایگزین های خوشمزه و متنوع وجود داره... چرا باید جون موجودات زنده رو گرفت؟...

    ادامه مطلب
  • عجب صحنه ای بود... رفتنت!

  • نیلوبلاگ

    این روزها ذهنم خالی شده. احساس میکنم چیزی نمیدانم. برای همین شروع کردم جزوه هایی را که یک روز نوشته بودم، از نو میخوانم. و گاهی روی بعضی قسمتها گیر می کنم صحنه یعنی زمان و مکانی که داستان در آن جریان دارد در داستان نویسی بعضی مکان ها و زمان ها آشکارا سخن میگویند. به زبان ساده تر، اتفاق در ذهن نویسنده را میطلبند مثلا شب های بارانی جان میدهند برای قتل و هیجان، و واقعا برای زندگی اشباح و ارواح کجا بهتر از یک خانه قدیمی و متروک میتواند باشد؟ مثلا یک نیمکت خالی، در زیر درخت های خیابانی خلوت که ...

    ادامه مطلب