عقبگرد...

متن مرتبط با «کی و کجا» در سایت عقبگرد... نوشته شده است

بارونو دوس دارم هنوز...

  • نیلوبلاگ

    باید با یک فنجان چای نشست پشت پنجره بخار گرفته و در سکوت گوش کرد به صدای ضربه قطره های باران به شیشه ی بسته ی پنجره، به کاشی های قدیمی حیاط، به روی پشت بام کوتاه انباری و سر خوردنشان از ناودان کهنه ای که مانند سابق سرپا نیست... پ.ن: یعنی اگه چند ماه دیگه از این خونه قدیمی بریم باز صدای بارون رو انقدر دوس دارم؟ پ.ن: اینجا دو روزه داره بارون میاد... هنوزم داره میاد! با اینکه توی شهر باران زندگی نمیکنم. :)...

    ادامه مطلب
  • دگزامتازون عزیزم!

  • نیلوبلاگ

    بماند که دکتر به خواهش نگاهم توجهی نکرد بماند که مطمئن تشخیص نداد و باید گزارش مصرف دارو را برایش ببرم که خیالش تخت شود درست تشخیص داده بماند که برای ادم دچار تنگنا هراسی ام آر آی میتواند کابوس و بدترین اتفاق تمام سالهای زندگیش باشد بماند که اگر بعد از این امپول ها و قرص ها بفهمد حدسش اشتباه بوده چه ها xa0و چه ها میکنم و نمیکنم و احتمالا هم مانند ادمی که کشتیش به گل نشسته بغضم را قورت میدهم و دماغم را میکشم بالا و احساساتم جریحه دار میشود از تحمل این مصائب بی نتیجه!! بماندکه... بماند! اما حداقل ...

    ادامه مطلب
  • این هیولا نیست... منم!

  • نیلوبلاگ

    مانند افسانه ها و فیلم های تخیلی که یک یا چندتایی از شخصیت ها بعد از نیمه شب تبدیل میشوند به هیولایی خطرناک که همه را میدرند و دیگر آن خود سابق چند ساعت پیششان نیستند نیمه شب هرشب با تاریک شدن هوا تبدیل میشوم به هیولایی دلتنگ و خسته که به باقی مانده ی خودش هم رحم نمیکند... پ.ن: یه زمان فکر میکردم یعنی اون کسی که یه روزایی منو برای غرور و خودخواهیم دوست داشت اگه حالا منو ببینه بازم میتونه دوسم داشته باشه؟ اما چند روزه فکر میکنم شاید حتی اگه خودم هم یه جایی به "من" برسمو ببینمش، نتونم خودمو بشناسم...

    ادامه مطلب
  • کاش بخوانی دکتر جان...

  • نیلوبلاگ

    اقای دکتر من از گز گز کف پاهایم و گرفتگی هر از گاه دست راست و کتف چپم میترسم... از این تکرر ادرار میترسم از این سرگیجه های بی دلیل که وقت و بی وقت سراغم را میگیرند میترسم! از اینکه داروهای شما هنوز جواب نداده و از احتمال اینکه حدستان اشتباه باشد میترسم از جواب مصرف دارو که قرار است برایتان بیاورم و اگر همینطور که دارند، پیش بروند... میترسم از دستگاه ام آر آی و تمام محیط های تنگ و بسته میترسم از احتمال هایی که در سایت ها نوشته و مقایسه با علائم و شرایط خودم میترسم اقای دکتر عزیز من خسته شدم از سر...

    ادامه مطلب
  • حواسمان باشد انسانیت را دستی دستی به کشتن ندهیم!!

  • نیلوبلاگ

    به ادم هایی فکر کنید که باعث مرگ و یا بدبختی خیلی ها شدن، به کسی که بمب اتم رو روی مردم هیروشیما رها کرد، به کسی که سر یه گوسفند رو جدا میکنه، به کسی که هم نوع خودش رو گردن میزنه، به تمام رهبران جنگ ها جهانی، به هیتلر ها، به استالین ها، چنگیز ها، نرو ها و تمام جنایتکار های بی شمار تاریخ، به جنایت هاشون، حتی به همین داعش... حالا xa0لطفا به این عکس نگاه کنید. با دقت نگاه کنید، بره ای که تو بغل این پسر ارامش داره، به چهره ی ساده ی پسرک، به خنده ی شیرینش، به عشق و شوری که تو چشماش داره، به زندگیی ...

    ادامه مطلب
  • من زنی استخوانیم... بدون جذابیت ظاهری!

  • نیلوبلاگ

    سرم گیج میرود. زمین میخورم.این روزها زیاد زمین میخورم. زیادتر حالت تهوع میگیرم. و زیادتر زن محکم درونم خسته میشود. تیغ کنار پایم افتاده. اگر به شانس معتقد بودم احتمالا میگفتم خوش شانسم که روی پوستم ندویده. که زانویم رویش فرود نیامده. که این زمین خوردن هم ختم به خیر شده بغض گلوی کوچکم را چنگ میزند، اشک در چشمهایم میدود، و دیدم را تار میکند. من زنی استخوانیم. زنی لاغر با موهای تازه کوتاه شده بدون هیچ جذابیت ظاهری! زنی با عرض شانه های کم و کوتاه که وقتی از زمین و زمان خسته میشود که وقتی صبرش طاق می...

    ادامه مطلب
  • "آه اگر آزادی سرودی میخواند... "

  • نیلوبلاگ

    اولین بار که نامه فرستادم ادرس اوین را در قسمت گیرنده نوشتم. خیلی بلد نبودم چطور نامه میفرستند و نمیدانستم بسته ها را وزن میکنند. تمبر، فکر میکردم قسمت هیجان انگیز ماجرا باشد اما در واقعیت انطور ها هم که فکر میکردم نبود. دو تا کارت تلفن هم داخل بسته گذاشته بودم و خط اخر نامه نوشته بودم چقدر دلم برای صدایش تنگ شده. زندان را فقط در فیلم ها دیده بودم. نمیدانستم چجور جاییست مامور پست ادرس را که دید اول نگاهی به دختر شانزده هفده ساله ای که با مقنعه و مانتوی سورمه ای مدرسه روبرویش ایستاده بود انداخت و...

    ادامه مطلب
  • اقای عزیز شاید برای بار اخر برایتان بنویسم

  • نیلوبلاگ

    اقای عزیز... دخترک لاغر و پر حرفی که برای شما مینوشت چند وقتیست حال درستی ندارد. از شما نمینویسد، از امدنت نمینویسد، از نبودنت شکایت نمیکند و غر نمیزند که چرا در زندگی پر از نوسانش پیدا نمیشوی نه اینکه خسته باشد، نه اینکه برایش مهم نباشی، نه اینکه نخواهد که باشی و یا بین مشکلات عشق را فراموش کرده باشد و یادش نیاید که چقدر دلش میخواست مزه عشق را بچشد و اصلا چیزی در عمرش نبود که بیشتر از ان بخواهد! که اصلا عشق چیزی نیست که بین روزمرگی ها و مشکلات زندگی گم بشود... از شما نمینویسد، نه که نخواهد و یا...

    ادامه مطلب
  • پارسال این روزا بود!

  • نیلوبلاگ

    . یه روزایی این فکر که "پارسال همین موقع چه کاری انجام میدادی" دست از سرم برنمیداره! این روزا دائم ذهنم بین پارسال و امسال در رفتو آمده! پارسال این روزا همه چیز خراب شد. همه چیز بهم ریخت. اینسری از عشق و یه رابطه ی به ته رسیده حرف نمیزنم. از تمام چیزهایی که یه انسان تو زندگیش داره میگم، از تمام زندگی یه نفر حرف میزنم! تقویمیش رو نمیدونم، پارسال همچین روزایی بود. پارسال پاییز، زمستونی شده بود. سرد بود! خیلی سرد... حتی تو پاییز برف هم اومد. و دقیقا همون شب برفی همه چیز بهم ریخت. به پارسال این موقع...

    ادامه مطلب
  • داستان کوتاه " بوسیدن پیشانی مرده"

  • نیلوبلاگ

    لطفا برای خوندن داستان به ادامه مطلب برید.پ.ن: یکی از اولین داستان های کوتاهی که نوشتم. :) الان که میخونمش عیب و ایرادتش رو میفهمم. و تجربه یعنی همین دیگه نه؟ ادامه مطلب...

    ادامه مطلب
  • دنیای بدون ظلم

  • نیلوبلاگ

    در خانه فقط من گیاهخوارم. معتقدم غذا باید بدون گوشت پخته شود. مامان اما گیاهخوار نیست. داخل سوپ مرغ میریزد. بعد که آماده شد، مرغ ها را جدا میکند میبرد سر کوچه برای گربه ها... بعد در جواب نگاه پرسشگر بابا که در پیدا کردن مرغ داخل سوپش ناکام مانده استدلال می آورد: خب ویتامینا و مزش در اومده تو غذا دیگه!! و من معتقدم مامان تپلی، یک سبک و شاخه ی جدید گیاهخواری را کشف کرده، باید در اسرع وقت برویم ثبتش کنیم... پ.ن: وقتی اینهمه جایگزین های خوشمزه و متنوع وجود داره... چرا باید جون موجودات زنده رو گرفت؟...

    ادامه مطلب
  • عجب صحنه ای بود... رفتنت!

  • نیلوبلاگ

    این روزها ذهنم خالی شده. احساس میکنم چیزی نمیدانم. برای همین شروع کردم جزوه هایی را که یک روز نوشته بودم، از نو میخوانم. و گاهی روی بعضی قسمتها گیر می کنم صحنه یعنی زمان و مکانی که داستان در آن جریان دارد در داستان نویسی بعضی مکان ها و زمان ها آشکارا سخن میگویند. به زبان ساده تر، اتفاق در ذهن نویسنده را میطلبند مثلا شب های بارانی جان میدهند برای قتل و هیجان، و واقعا برای زندگی اشباح و ارواح کجا بهتر از یک خانه قدیمی و متروک میتواند باشد؟ مثلا یک نیمکت خالی، در زیر درخت های خیابانی خلوت که ...

    ادامه مطلب
  • عشق، اینطور است...

  • نیلوبلاگ

    و عشق میتواند مثل یک فنجان شکلات داغ در یک روز برفی باشد یا یک نخ سیگار وسط یک روز سخت... یعنی وجودش حیاتی نیست، میتواند نباشد و نبودش هم فاجعه نیست! اما حس خوشایندیست که دلت را گرم، سختترین روزها را قابل تحمل و زندگی را شیرین میکند! آخ که اگر باشد... پ.ن: از همینطوری نوشت ها :)...

    ادامه مطلب
  • من آخر عاشق همچین مردی میشوم!

  • نیلوبلاگ

    احتمالا در تمام عکسهایش لبخند گرم و مهربانی به لب دارد. سنش هم که کمی بالاتر رفت به جای بین پیشانی، روی گونه و کنار لبش، جای خط لبخندش می ماند. از این اتو کشیده ها که ازادی خودشان را میگیرند تا همیشه مرتب باشند هم نیست. شب ها با موهایی که فقط یک دست کشیده تا مرتب شوند، دمپایی ابری هایش را پا میکند تا باهم برای گربه ها غذا ببریم. احتمالا روی تمام گربه ها و سگ های اطراف هم اسم بگذاریم و هر شب به این بهانه هم که شده زیر نور ماه پیاده روی کنیم و حرف هایی که خیلی مهم نیستند بزنیم.احتمالا سعدی و خیام ...

    ادامه مطلب
  • خوبم.

  • نیلوبلاگ

    هر انسانی برای جلوگیری از انفجار درونی راهی دارد. یک نفر قدم میزند. دیگری در خلوت اشک میریزد و یا دقو دلیش را سر کسی خالی میکند. یک نفر هم دست به قلم میشود. اما من که دلم می گیرد، دست به کفگیر و ملاقه میشوم و شروع به اشپزی میکنم. یا صدای اهنگ را زیاد میکنم و ریتمیک کارم را میکنم. یا خودم شروع میکنم اواز خواندن! اصلا هم برایم مهم نیست صدایم شبیه فلان خواننده ی محبوب، دلنشین و روح نواز باشد، یا مو را به تن گربه های خیابان سیخ کند و گوشخراش یا عامیانه ترش تو مخی باشد! هوس خواندن که کنم میزنم زیر او...

    ادامه مطلب
  • عشق اینطور است..

  • نیلوبلاگ

    و خاصیت عشق اینست که آدم را ترسو و خرافاتی میکند. مثلا هرروز از سر چهارراه فال حافظ میخری؛ بعد از قهوه زل میزنی ته فنجانت و از خودت تعبیر میکنی؛ طالع بینی های ماه های تولد را در اینترنت جستجو میکنی و خط به خطش را میخوانی؛ برای اطمینان بیشتر عطر و ادکلن هدیه نمیدهی یا هرروز برایش اسپند دود میکنی... یکهو به شانس و سرنوشت و قسمت معتقد میشوی؛ یا میترسی جایی از او تعریف کنی و چشمش بزنند... اصلا میترسی از او بنویسی و خدایی نکرده کسی ندیده عاشقش بشود! پ.ن: روز نوشت...

    ادامه مطلب
  • برسد به دست خانم سی و پنج ساله بی نام و نشان!

  • نیلوبلاگ

    امروز وبلاگ دختر سی و پنج ساله ای را دیدم که با شرایط بحرانی خانواده که نمیدانستم چه شرایطیست و معلولیت جسمی که نمیدانستم منظورش چیست و فقط در نوشته ها به آن اشاره کرده بود و با تمام بی اعتماد بنفسی که در نوشته ها مشخص بود، آرزو داشت عاشق شود و کسی پیدا شود تا باهم بخندند و حرف بزنندو باهم....!دقیقا آخرین کلمه جمله اش "باهم..." بود. میدانم که چه خیالاتی را در آن سه نقطه جای داده و چه رویاهایی در سر دارد!اواسط پست هم نوشته بود از اینکه در این سن و سال و با این وضعیت بحرانی خانواده این آرزو را دار...

    ادامه مطلب
  • زمستان خوابی

  • نیلوبلاگ

    در کشور کره جنوبی یک قانون وجود دارد که اگر کسی خواب است نباید او را بیدار کنی! چون خواب را مقدس میدانند.و من حتم دارم اگر در کره جنوبی متولد میشدم، گونه ی جدیدی از انسان کشف میشد که تمام زمستان، زیر یک پتوی گرم و نرم، به خواب زمستانی فرومیرفت... پ.ن: روزنوشت...

    ادامه مطلب
  • اوه خدای من...

  • نیلوبلاگ

    خسته به خانه رسیدم . مامان با چادر گل گلیش نماز میخواند. به ساعت نگاه کردم. نه شب بود. دلم ضعف میرفت. پس دیگر خاله نمیرسید که بیاید خانه ی ما. از صبح که تلفن کرده بود شاید برای شام بیایم، تا همین چند دقیقه پیش دعا دعا میکردم شایدش نگیرد و نیاید. انقدر خسته بودم که حوصله مهمان نداشتم.شالم را از سرم باز کردم و بلند گفتم: خاله نیومد؟مامان رفت رکوع...دوباره گفتم: بهتر. اصلا حوصلشو نداشتم.مامان رفت سجده...رفتم سمت سرویس بهداشتی تا آبی به دست و صورتم بزنم.مامان همانطور که دستهای خیسش را تکان میداد از ...

    ادامه مطلب
  • کی و کجا؟

  • نیلوبلاگ

    در داستان نویسی یک نکته ای هست که میگوید باید بدانی داستان را کجا تمام کنی و دیگر ادامه ندهی!بعد از حل ماجرا، به جای خواننده نتیجه گیری نکنی و توضیح ندهی! زیادی کشش ندهی، سریع تمامش کنی؛ اما نه انقدر تند و سریع که خواننده گیج شود و یک پا در هوا بماند.خلاصه باید بدانی کجا و کی دیگر ننویسی و نقطه آخر را بگذاری. یا بهتر و عامیانه ترش، چه زمانی خفه شوی و بروی پی کارت!من این نکته را هنوز نتوانستم خوب یاد بگیرم.نه در داستان نویسی..نه در روابطم با ادمهای اطراف! پ.ن: روزنوشت...

    ادامه مطلب